سلام لطفاً اینارو با دقت بخون شاید به دردت بخوره
اما بالا غیرتاً نظر یادت نره
صبح شده دوباره اه.... لعنت به این زندگی باز یه روز دیگه شروع شد..... باز کارای همیشگی
------------------------------------------------
صدای زنگ موبایل تو اتاق بلند شد.......
بله؟
-سلام
-به به سلام عسل من چطوری عزیزم خوبی؟ صبحت به خیر خانومی
-مرسی کوروش؟
-جونم؟
-می خوام ببنمت.
-ما که دیشب باهم بودیم عزیزم چی شده اتفاقی افتاده؟
-پای تلفن نمی شه ساعت 1دمه همون جای همیشگی باشه؟
باشه عزیزم.-
کوروش جون دیر نکنی پس تا ساعت 1.-
نه عزیزم دیر نمی کنم قربانت پس فعلا خداحافظ. -
خداحافظ کوروشم.-
---------------------------------------------
-سلام عسل جونم دیر که نکردم عزیزم؟
چرا مثه همیشه دیر کردی اونم 15 دقیقه
آها حالا جنابعالی به بزرگی خودتون ببخشید! آقا این منو رو میارید
تو هنوز نیومده می خوای غذا سفارش بدی؟
خوب آره دیگه از حالا باید غذا رو سفارش داد شکم خالی که نمی شه حرف زد
کوروش جونم دیشب که رفتم خونه بابا کلی عصبانی بود
آخه چرا؟
میگه این وضعش نمی شه که تا نصف شب بیرون باشی باید به فکر ازدواج باشی
چی ازدواج؟؟؟؟ شوخی می کنی یا داری اینا رو جدی می گی؟
نه کوروش دارم جدی می گم
من قصد ازدواج ندارم
یعنی چی کوروش مگه قرار نیست ما دوتا تا آخر عمر باهم باشیم؟
ببخشید غذا چی میل دارید؟
من یه چلوکباب برگ عسل تو چی می خوری؟
منم همون چلوکباب برگ.
آقا لطفا دوتا چلوکباب برگ با دوتا نوشابه مشکی بیارید
سالاد ماست موسیر نمی خواید؟
نه ممنون
چشم براتون میارم
.........
ببین عسل من درسته تورو دوست دارم عاشقتم اما خودت که می دونی نمی تونم ازدواج کنم
کوروش تو وضعت خوبه راحت می تونی بری پیش بابات کار کنی من تحت فشارم می فهمی؟
خوب منم تخت فشارم مکنه نمی تونم از حالا زن بگیرم
کوروش یعنی چی؟ ما باهم رابطه داشتیم تو به من قول دادی می فهمی؟
خوب داشتیم که داشتیم دلیل می شه که حتما بیام باهات ازدواج کنم اونم همین الان
عرقی سردی رو پیشونیه دختر می شینه..... احساسش بهش می گفت کوروش می خواد بهش نارو بزنه اما باز تو دلش این حس بود که کوروش با اون همه حرفای قشنگ اینکارو نمی کنه....
کوروش اینارو جدی که نمی گی؟ می گی؟
معلومه که جدی می گم من هنوز 24 سالمه بخوام ازدواج کنم حداقل 30 رو باید داشته باشم تو عزیزم تا اون موقع باید صبر کنی
کوروش دیونه شدی بابام گفته باید ازدواج کنی دیشب اونقدر باهام دعوا کرد که رفتم تو اتاق زدم زیر گریه......کوروش من نمی خوام تو اون خونه باشم بفهم اینو
تو خل شدی با یه دعوا فکر کردی همچی تموم شده .....مطمئن باش راه نجاتت من نیستم
دخترک بغضش می گیره-
یعنی چی؟ من بخاطر تو الان دختر نیستم می دونی اگه بابام بفهمه....... بغضش می شکنه و قطره های اشک از چشش سرازیر می شه-
-خوب می خواستی نذاری اینجور بشه! اصلا از کجا معلوم که تو الان با من رابطه داشتی بعدا با کسه دیگه رابطه نداشته باشی؟
دخترک تو چشای کوروش ذل می زنه و ماتش می بره که این حرفا رو از زبون همون کوروش که هزار بار می گفت عاشقتم می شنوه.... همون کوروش که می گفت همیشه باهاتم.... اما الان یه چیزه دیگه داشت می شنید
-کوروش فکر نمی کردم که اینجور آدم کثیفی باشی....اینجور....بغضش شکسته و گریه هاش شدید تر می شه و جلوی صحبت کردنش رو می گیره......... کوروش .....کوروش ازت می خوام نامردی نکنی
-بروبابا چه نامردیی من الان می گم نمی تونم ازدواج کنم اینو می فهمی؟
-اما تو به من قول داده بودی یادت نیست؟
خوب پسش می گیرم کاری نداره-
کوروش من از دستت شکایت می کنم -
دخترک صداش رو می بره بالاتر و نظر همرو به خودش جلب می کنه
_من نمی ذارم نامردی کنی-
پسر عصبانی می شه و با عصبانیت و فریاد می گه-
هر غلطی می خوای بکن اما شاهد نداری
و گارسون با سینیه غذا به سمتشون میاد و پسر از جاش با عصبانیت پا می شه
گوش کن عسل امروز همچی بین ما تموم شد برو شکایت کن نمی تونی ثابت کنی ولی بدون اگه شکایت کنی ازت ادعای شرف می کنم روزگارت رو سیاه می کنم دخترایی مثه تو هیچ راهی ندارن بهتر بری دنبال یکی دیگه باشی
و می ذاره می ره در حالی که گارسون با سینییه غذا داشت صحبت های پسر رو می شنید
دخترک سرش رو می ذاره روی میز ومی زنه زیر گریه...... گریه بخاطر اینکه هیچ قانونی واسه گرفتن حقش وجود نداره
............................................
صدای زنگ تلفن بلند می شه
-سلام کوروش
عسل واسه چی زنگ زدی؟ همچی بین ما تموم شده-
_اما کوروش........الو..........الو-
-------------------------------------------------------------
صدای زنگ تلفن بلند می شه
-سلام
به به سلام سحر جون، چه عجب یادی از ما کردی اونقده دلم برات تنگ شده بود-
-منم همین طور از دیروز که بهت زنگ زدم کلی دلم تنگ شده بود میای عزیزم امشب بریم باهم بیرون؟
-امممم سحر جونم خیلی دلم می خواست بیام....اما می دونی بابا که رفته آلمان واسه کاراش مامان خونه تنهاس من می مونم پیشش که یه وقت اتفاقی براش نیوفته بذار واسه فردا عزیزم چطوره؟
باشه عزیزم فردا همدیگرو می بینیم-
سحر خیلی دوست دارم.... تو تنها دختری هستی که تونستی منو با مهربونی های خودت عاشقت کنی-
مرس عزیزم از این حرفا، همین چیزاس که بهم لذت می ده-
سحر جونم پس بهت زنگ می زنم-
باشه کوروش زود زنگ بزن مواظب خودت باش-
توهم مواظبه خودت باش-
خداحافظ عزیزم-
طرفای عصر بود می رم یه سر خونه که 60 تومن وردارم .... می بینم دمه درب خونه ماشین بابا هستش می رم تو می بینم تو حال نشسته خیلی هم عصبانی تو دلم گفتم خوب شد که هست یه 100تومن راحت الان ازش می تونم بگیرم
سلام بابا-
پدر بسمت پسر میاد جلوش وامیسته و می خوابونه تو گوش پسر-
-چطور تونستی با اون دختر اینکارو انجام بدی؟
-درمورد کدوم دختر صحبت می کنی؟
خفه شو خودت خوب می دونی در مورد کدوم دختر دارم حرف می زنم،امروز عسل زنگ زده بوده خونه با مامانت صحبت کرده بوده همچی رو هم گفته بوده-
پسر یه لحظه ماتش می بره-
داره دروغ می گه من این دختر خیلی کم می شناسمش بابا باور کن-
پدر نمی ذاره پسر حرفش رو ادامه بده-
ببین کوروش من تاحالا برات هیچی کم نذاشتم گفتی موبایل می خوای برات گرفتم، گفتی هفته 100تومن پول توجیبی می خوای بهت می دم،گفتی ماشین می خوای برات رفتم بی ام و خریدم گفتی دلم می خواد مجرد باشم برات یه آپارتمان همین کنار خودمون خریدم.. اما نمی ذارم که تو سواستفاده کنی و هر غلطی که بخوای بکنی حالام خوب گوشات رو باز کن ببین چی می گم بخاطر غلطی که کردی باید با این دختر ازدواج کنی فهمیدی یا نه؟
من با این دخترک هرزه ازدواج نمی کنم فکر نمی کردم اینقدر نامرد باشه-
-تو غلط می کنی می خوای آبروی منو ببری؟.....مرد صداش رو بالا می بره...... فکر کردی کی هستی چون تک فرزندی برات هرچی خواستی فراهم کردم می ذارم هر غلطی که می خوای بکنی؟؟
من ازدواج نمی کنم شمام هرکار دلتون می خواد بکنید-
خوب گوشات رو باز کن یا ازدواج می کنی یا هرچی بهت دادم ازت پس می گیرم-
اصلا حالا که اینجور شد امکان نداره نه با این بلکه با هیچ دختره دیگه ام ازدواج کنم منو الکی تهدید نکن-
تو هنوز جوجه تر از اونی که بخوای جلوی من واستی کلید ماشین،موبایل ، کیف پولت رو بده-
پسرک خیلی بهش بر خورد ولی برای اینکه غرورش رو خورد نکنه-
بیا این کلید، این موبایل، اینم کیف پولم حالا می خوای چجور منو وادار به ازدواج کنی ها؟
برو از خونه من بیرون هروقت آدم شدی برگرد-
پسرک خواست بره از درب خونه بیرون که
واستا کلید آپارتمانت رو هم بده بعد گورت رو گم کن-
پسرک احساس می کنی بخاطر یه دختر خورد شده...... کلید رو از جیبش در میاره و پرت می کنه رو زمین و از خونه خارج می شه
-مرد این چه کاری بود که کردی اگه الان برای بچمون اتفاقی بیوفته چی؟
-ساکت شو زن این الان24 سالش فکر کرده چون بهش همچی دادم هر غلطی که می خواد می تونه بکنه بذار بره دوروز تو اجتما بمینه دنیا دسته کیه...دوروز که بگذره ببینه کسی نیست که مرتب پول بهش بده اونقت آدم می شه
---------------------------------------
پسرک از خونه اومده بیرون فکر نمی کرد بخاطر عسل کارش به اینجا کشیده بشه
---------------------------------------
تلفن عمومی
-سلام علی چطوری خوبی؟
ببین علی با بابان حرفم شده امشب هیچ جارو ندارم برم می تونم امشب بیام خونتون؟
باشه..... درک می کنم بالاخره تو یه خواهر بزرگ داری قربانت
------------------------------------------
سلام وحید خوبی؟ منکه نه الان تو خیابونم .......با بابام حرفم شده...... می تونم امشب بیام خونتون؟.........درک می کنم مامان بابات گیرن....... نه قربانت
-----------------------------------------
پسر به همه اون دوستایی که فکر می کرد می تونه بره خونشون زنگ زد اما هرکسی یه بهونه ای ساخت ساعت نزدیک 11شب بود و اون تو پارک روی یکی از نیمکت ها نشسته بود مردی به سمتش میاد با قیافه کثیف و صورتی که معلوم بود معتاد...می شینه کنار پسر....پسر یکم می ترسه چون با اینجور آدما هیچوقت سروکار نداشته
بهت نمیاد اهل کارتون خوابی باشی-
-چرا کارتون خوابم چطور؟
خنده ای تلخی مرد می کنه-
-از ظاهرت معلومه از این بچه پولدارایی که از خونه قهر کردی
-خوب منظور؟
اینجا گرگ زیاد داره حواست نباشه از بین می برنت پاشو برو خونت-
بتو ربطی نداره خودم از پس همه بر میام، تو نگران خودت باش که معتادی-
پسر می خواست با این شکل حرف زدن نذاره که مرد بفهمه که می ترسه
-بچه جون اگه من معتادم، اگه می بینی سروضعم اینه، بخاطر امثال تو بچه قرتی ،مامانی که من اینجورم، حالام خوب گوشات رو باز کن من فقط خواستم بگم که بری حالا می خوای بمون
و مرد پا می شه در حالی که تکون تکون می خورد شروع به حرکت می کنه
دقیقه بعد چندتا جوون به سمتش میان قافل از اینکه اینا دوستای همون مرد هستن 5 -
میان دور جوون رو می گیرن
بچه رفیقمون رو قهر کردی از خونه-
صدای خنده 5نفرشون بلند می شه
بچه ها می ترسه رفیقمون یه وقت شلوارش رو خیس نکنه-
و باز صدای قهقه بلند می شه......پسر جرات تکون خوردن رو هم نداره
با من چی کار دارید-
پسر پا می شه که یکی از اونا با دستش هلش می ده و میوفته رو نیمکت
به تمرگ سر جات-
چاقوی زامندارش رو در میاره
گوش کن بچه اون کفشات رو با تیشرتت رو می دی به من ازش خوشم اومده-
امکان نداره بدم پامیشه و درگیر می شه-
سرو صدا بالا می گیره.
---------------------------------------------------10 دقیقه بعد---------------
پسر افتاده رو زمین.......سرش شکسته......دستش زخمی شده......کفش و تیشرتش رو بردن
پسر تازه متوجه زندگی شده...متوجه واقعیات های زندگی......از سرش خون می ره همین جور
دختر بچه ای آدمس فروش رو می بینه
این موقع شب تو پارک چیکار می کنه.... این دختر با این قیافه زیبا چه سرنوشتی پیش روش..... می بینه دختر به سمتش میاد.....دستمال کثیفی از جیبش در میاره و به پسر می ده-
پسر نگاهی به چشمای معصوم دختر می کنه دستمال کثیف رو دستش می گیره و می زنه به زخم سرش
دختر با صدای کودکانش می گه-
آقا کی شمارو به این روز در آورده؟
هیچکی..... تو چندسالته؟
8سالم-
-مامان بابات کجا هستن؟
مامان بابام خیلی وقت پیشا مردن الان با دوست بابام زندگی می کنم-
خونت کجاس؟
حلبی آباد-
-درس می خونی؟
نه خیلی دوس داشتم بخونم-
-چرا آدمس فروشی می کنی؟
آخه اگه به علی آقا پول ندم هرشب برم خونه منو می گیره می زنه-
-چقد باید هرشب بهش بدی؟
2000هزارتومن-
-چقد تاحالاجمع کردی؟
800تومن-
-پسرک ماتش می بره.....پسرک خشکش می زنه......از درد زخماش از درد کبودیه بدنش فراموشش می شه........ واسه دوهزار تومن.....دوهزارتومن که اون هر روز فقط پول یه دسر تو کافی شاپ می شه
دست تو جیبش می کنه.... اما هیچ پولی خودش هم نداشت.......تازه امشب معنای واقعی فقر رو چشیده......صدای دختر با اون موهای بلند و چهره معصوم و سیاه شدش می گه
آقا یه سوال داشتم-
چیه عزیزم بگو-
یکی دوبار این سوال از آدمای پولدار پرسیدم اما همشون حتی بدشون میومد به من جواب بدن-
بگو من جواب میدم-
-همه دخترا مثه من اینجور کار می کنن؟
-تو این سوال دختر صداقت کودکانه وجود داشت.....معصومیت کودکانه.....پسر موند چی بگه.....بگه خیلی از دخترای همسن تو فقط واسه خرید یه عروسک بالای 50هزارتومن خرج می کنن......بگه تا از دمه یه مغازه لباس رد می شن تا دلشون یه لباس رو بخواد حتی خیلی گرون هم باشه پدر و مادرش براش می خرن...........با صدای دختر باز به خودش میاد....
-آقا سوالم خیلی بد بود؟
-نه....مکثی می کنه.....اسمت چیه؟
مریم-
مریم جون بعضی دخترا هستن که پولدارن....بعضی نه پولدار نه فقیر....بعضی هم فقیر-
-چرا آقا بعضی یا پولدارن بعضی یا مثه منن؟؟؟؟؟؟؟؟
-پسر موند که چی جواب بده... می دونست اگه بگه چون خدا خواسته می پرسه چرا من باید فقیر باشم که هر شب کتک بخورم.....پسر نمی دونست چه جوابی بده....تا امروز اصلا به این چیزا حتی فکرم نکرده بود..... تا امروز زندگیش فقط شده بود خوش های خودش پارتی رفتن...دختر بازی و هزارتا کار دیگه.....بارها می تونست کمک کنه اما هیچوقت حتی به این چیزا فکر هم نمی کرد
_آقا من باید برم هنوز تا 2000هزارتومن مونده که جمع کنم-
پسر نگاهی به ساعت پارک می ندازه می بینه ساعت از 12 نیمه شبم گذشته
این موقع شب خطرناکه ممکن بلایی سرت بیاد-
مجبورم اگه پول جمع نکنم باز مثه هرشب میگیره منو با اون کمربند سیاه و بزرگش می زنه آقا من همون دستمال رو بیشتر نداشتم اونو می دم مال شما باشه-
و دختر از پسر دور می شه......... جلوی حرف زدن پسر گرفته شده.......آره گرفته شده..... یه بغض بزرگ جلوی حرف زدنش رو گرفته
پسر می دونست که در آینده چه سرنوشتی برای این دختر پیش میاد.... می دونه اگه الان داره آدامس می فروشه بعدها تن خودش رو می فروشه....اون موقعه مشتریه تن این دختر پسرای مثه خودم هستن
پسر پاشد که بره دنبال دختر اما بدنش درد شدیدی می کرد....نگاهی به دستمال کثیف و خونیه دختر می ندازه..... اون از دستمالش گذشت
واقعا مونده بود چیکار کنه.....دلش می خواست به این دختر کمک کنه....اما تو سیاهی پارک رفت........رفت ادامه بده اون سرنوشت تلخش رو......اون سرنوشتی که آخرش با هزارتا بیماری با هزار تا بدبختی تموم می شه
تازه فهمیده بود همه اینا حرفه اگه آدمی تو هر شرایطی هم باشه می تونه موفق باشه.....تازه فهمید این حرف دروغ......... پسر داشت شکنجه روحی می شد
نگهبان پارک رو می بینه به سمتش میاد
20دقیقه بعد بیمارستان
پسر تو تخت بیمارستان خوابیده
پرستار:آقا اون دستمال کثیف رو بندازین تو اون سطل آشغال کنار تخت-
نه این دستمال یه هدیه اس-
پرستار نمی فهمه منظور این پسر چیه
------------------10دقیقه بعد-------------
مامور پلیس میاد واسه برسی این قضیه
مامور:شما رو کی به این روز در آورده؟
خودم-
مامور:می خواستی خودکشی کنی؟
نه-
مامور:پس چی کار می خواستی بکنی که این بلا رو سر خودت در آوردی؟
می خواستم فقر رو مزه کنم ببینم چجوریه-
مامور:مطمئنی که حالت خوبه؟
آره خوبم از این بهتر نبودم-
مامور:منظورتون چیه؟
ببخشید من نمی فهمم چی می گم امشب چیزی دیدم که واقعا تحت تاثیرم قرار داد-
مامور:چی دیدی؟
یه دختر-
مامور:یه دختر؟
آره یه دختر رو دیدم یه دختر کوچولو که ساعت 12 شب داشت آدامس می فروخت 800تومن جمع کرده بود هنوز کم داشت تا 2هزارتومن-
مامور:خوب؟
این دختر الان آدامس می فروشه اما بعدا تنش رو می فروشه-
مامور:اینا که گفتی به شما و این بلایی که سرت اومده چه ربطی داره؟
-یعنی چی برای شما مهم نیست که یه دختر داره آدامس می فروشه؟
مامور:نه آدامس فروختن جرم نیست اما یه بچه آدمس بفروشه به عنوان کودک خیابونی می ره بهزیستی-
تو انسانیت داری؟
مامور:درست صحبت کنید آقا-
تو چی فکر می کنی فکر می کنی چون لباس دولتی تنته هرجور دلت بخواد می تونی فکر کنی-
مامور:گوش کنید آقا من از شما سوال می کنم به چیزایی که به شما ربط نداره دخالت نکنید-
من حرفام رو زدم دیگه چیزی برای گفتن ندارم-
مامور شماره ی خونت رو بگید-
..............................................
مامور می ره از اتاق بیرون که با خونه پسر تماس بگیره
اما پسر تو افکار خودش قوطه ور شده...... تو افکار خودش.....که امشب زندگی رو درک کرد....دزدی...تباهی....سیاهی....بدبختی....نداری....و دید یه شب هم نمی تونه مثه اونا باشه......بغضش می گیره....از این بغضش می گیره..... که تا الان خواب بوده.....چه خواب مزخرفی.....از خودش بدش اومده.....از زندگیی که فکر می کرد چون باباش همچی داده پس واقعا خوشبخت.....اما نمی دونست که خوشبختی این چیزا نیست....نمی دونست که خیلی ها اون شبایی که می رفت پارتی...رستوران...چرخ زدن تو خیابونا....خیلی ها مثه اون دوخختر نگران اینن که 1200تومن رو جور کنن که شاید امشب مثه شب های قبل کتک نخورن